فرین میزانیان

خرید بک لینک
            نیکی داشت توی خانه قدم می زد که صدایی به گوشش رسید:"یک دقیقه بیا" صدا از کجا بود؟ نیکی متوجه نشد. کمی دور و بر را گشت و چیزی پیدا نکرد. دوباره به راه رفتن ادامه داد که باز همان صدا را شنید:"من دوست تو هستم. همین نزدیکی ها بچرخ و پشت سرت را نگاه کن." نیکی خیلی تعجب کرد. هیچ کس در خانه نبود. مامان هم که رفته بود خرید. پس این صدا از کجا می آمد؟ به حرف همان صدا گوش کرد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.  دید رایانه اش روشن است و یک شکل عجیب و غریب روی صفحه اش روشن و خاموش می شود. تعجب کرد. او مطمئن بود که همین چند دقیقه پیش از پای رایانه بلند شده بود و آن را هم خاموش کرده بود. به طرف رایانه رفت. صدا دوباره شروع به حرف زدن کرد. نیکی دیگر حالا مطمئن شده بود. رایانه اش داشت حرف می زد. دهان نیکی از تعجب باز مانده بود. رایانه شروع به صحبت کرد.           نیکی گوش می کرد:"سلام نیکی خانم! دوست خوب من! من تو را خیلی دوست دارم. آخر تو صاحب مهربان من هستی و خیلی خوب به من رسیدگی می ک فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

           حتما می دانید 16 مهر چه روزی بود؟ بله، روز جهانی کودک. یک روز برای تو، خواهر و برادرت، دوست های هم سن و سالت و یک روز برای تمام بچه های جهان. راستی فکر کردی که به جز تو، چند تا کودک دیگر در جهان وجود دارند؟        کره زمینی که ما روی آن زندگی می کنیم، کشورهای زیادی دارد و در هر کدام از این کشورها، کودکان زیادی زندگی می کنند. بچه های کشورهای گوناگون، شکل و قیافه های جورواجوری دارند و لباس های متنوعی هم می پوشند. رنگ پوست شان هم با هم فرق می کند. اما همه مثل هم هستند و مثل خود تو. بچه هایی خوب و خوش قلب و مهربان.         بچه هایی که در آسیای دور زندگی می کنند، یعنی در کشورهایی مثل چین و ژاپن و کره، صورت های شیرینی دارند. چشم های آنها مثل یک بادام، ریز و کشیده است و رنگ پوستشان هم، بفهمی نفهمی، کمی به زردی می زند.        بچه هایی که در آفریقا زندگی می کنند را هم این طوری بشناس: کوچولوهای آفریقایی، سیاه پوست هستند یعن فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

            ناهید 7 ساله بود و امسال به کلاس اول رفته بود. ناهید آسم داشت. آسم یک مریضی است. کسانی که آسم دارند، بعضی وقت ها تنگی نفس می گیرند و نمی توانند درست نفس بکشند. چیزهایی مثل گرد و خاک، گرده گل ها، دود و خیلی چیزهای دیگر ممکن است برای کسانی که آسم دارند خطرناک باشد و موجب نفس تنگی آنها بشود.         ناهید هم همین مریضی را داشت و حالا که به مدرسه می رفت، ممکن بود همین تنگی نفس در مدرسه برایش اتفاق بیفتد. ناهید یک اسپری داشت که هر وقت نفس تنگی داشت آن را در دهانش می زد. یک قرص هم داشت که هر روز باید آن را می خورد. مادر ناهید، یک کاغذ برداشت و در آن تمام داروهایی که ناهید استفاده می کرد را نوشت. بعد هم تمام کارهایی را نوشت که باید برای ناهید در وقت  نفس تنگی انجام بدهند. یک روز مادر ناهید به مدرسه رفت و درباره بیماری ناهید برای معلم و ناظم و مربی بهداشت مدرسه توضیح داد. برگه ای را هم که نوشته بود به آنها داد. حالا همه می دانستند که اگر مشکلی برای ناهید پیش بیاید، باید چه کارهایی فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

            همین امشب، توی یکی از خانه های شهر ما، از پنجره یک اتاق، دختر کوچولویی را می بینم که توی تختش دراز کشیده و ریز ریز گریه می کند. این کوچولوی دوست داشتنی قرار است فردا صبح به بیمارستان برود و لوزه اش را عمل کند. او که تا حالا به بیمارستان نرفته، خیلی می ترسد. از همه چیز بیمارستان، دکترها و پرستارها و عمل جراحی. فکر می کنم او می ترسد چون از بیمارستان چیزی نمی داند. می خواهم برای این دختر کوچولو و همه بچه ها بگویم که بیمارستان جای خوبی است چون در آنجا مریض های ما خوب می شوند. خدا را شکر که جایی به نام بیمارستان وجود دارد. می خواهید بدانید بیمارستان چه شکلی است؟-          بیمارستان یک ساختمان بزرگ است پر از اتاق که توی هر اتاق چند تخت برای استراحت بیماران وجود دارد. بوی بیمارستان یک بوی مخصوص است و با بوی خانه فرق دارد. این بو مال موادی است که به کمک آن بیمارستان را تمیز می کنند. بیمارستان باید همیشه تمیز تمیز باشد.-          اسم هر فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

          سلام دوستان. من قارچ هستم. یک سبزی پر خاصیت. البته بعضی از دوستان من سمی هستند و ممکن است خوردن آنها خطرناک باشد. بنابراین اگر می خواهید مرا بخورید لطفا فقط قارچ هایی را بخورید که بسته بندی شده و در فروشگاه ها فروخته می شوند و اگر دیدید که جایی در جنگل یا کنار گلدانی قارچ روییده به آن دست نزنید. بچه ها من مقدار زیادی ویتامین "ب" دارم و به سر حال ماندن و شاداب ماندن شما کمک می کنم. من را می توانید خام یا پخته بخورید. اما لطفا قبل از خوردن من را خوب بشویید و مخصوصا زیر کلاهم را خوب تمیز کنید چون پر از گل و خاک هستم. بچه ها من را می توانید روی سالاد بریزید یا از مامان بخواهید که در سوپ یا پیتزای خانگی خود از من استفاده کند. به امید دیدار در یک سوپ قارچ خوشمزه. فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

           دست هایت رو بیار بالا. انگشت هایت رو بشمار. ناخن های روی انگشت هایت رو هم بشمار. چند تا انگشت داری؟چند تا ناخن داری؟ ناخن هایت چه رنگی هستند؟ حالا خوب و با دقت به ناخن هایت نگاه کن. روی ناخن کدوم یکی از شما، یک لکه سفید هست؟ اصلا به من بگو ببینم، تا حالا روی ناخن هایت لکه سفید پیدا شده؟ حتما پیدا شده. حتما هم پیش خودت فکر کردی که این لکه های سفید چیه؟ من می دونم که مغز تو پر از سوال و چراست. حالا من بهت می گم که این لکه ها چیه:           اگر به انگشت هایت خوب نگاه کنی، ناخن هایت و بعد پوست انگشت هایت رو می بینی. آن قسمتی از ناخنهایت که به پوست انگشت وصل شده رو خوب نگاه کن. مقداری از ناخن تو زیر این پوسته و تا اونجا ادامه پیدا کرده. یادت می آد که چند وقت پیش بهت گفته بودم ناخن های ما زنده نیستند برای همین هم وقت ناخن گرفتن دردمان نمی آد. اما باید بدونی آن قسمت از ناخن که زیر پوست ماست و اسمش "ریشه ناخن" است، زنده است و رشد همون قسمت از ناخن هست که باعث می شه ناخن های ما کم کم فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

          فرض کنید که امروز روز تولد شماست. وای چه روز خوبی! حالا دوباره فرض کنید که مامان و بابا تصمیم گرفته اند شما رابرای خریدن هدیه تولد به یک اسباب بازی فروشی بزرگ ببرند تا برای خودتان یک اسباب بازی انتخاب کنید. وای چه عالی! اما لحظه ای فکر کنید! قرار است چه جور اسباب بازی بخرید؟ یک ماشین؟ یک عروسک؟ یک توپ؟ یک بازی فکری؟ اصلا برای خریدن اسباب بازی به چه چیزهایی فکر کرده اید؟ درست است که شما باید اسباب بازی را بخرید که دوست دارید اما لطفا یادتان باشد که از میان اسباب بازی های زیبا و خوشگل و خوش رنگی که توی یک مغازه اسباب فروشی وجود دارد، همه آنها برای شما مناسب نیست. یک نکته خیلی مهم: هر اسباب بازی برای سن خاص مناسب است.          خوب، حالا بیایید دوباره به دنیای خیالی ما و به اسباب بازی فروشی برگردیم. به دور و برتان خوب نگاه کنید. روی اسباب بازی ها را اگر خوب نگاه کنید و به کمک بزرگ ترها نوشته های روی آنها را بخوانید، روی آن اسباب بازی نوشته شده است +3. این نوشته یعنی چه؟ یعنی این اسباب بازی فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

 فوتبال           فوتبال در کشور ما یک ورزش معروف است و خیلی ها، چه بچه و چه بزرگ ترها، این ورزش و بازی را دوست دارند. فوتبال یک ورزش است که با توپ انجام می شود و پاهای ما، مهم ترین اعضای بدنمان وقت فوتبال بازی کردن هستند. بازیکن های فوتبال، وقتی در زمین های بزرگ و در اندازه واقعی اش ورزش می کنند، خیلی زیاد و به مدت طولانی می دوند چون فوتبال یک ورزش پر سرعت و پر از دویدن است. خیلی از بچه ها هم فوتبال بازی می کنند. بعضی ها توی حیاط خانه شان یا توی پارک ها، تکی یا چند نفره با یک توپ بازی می کنند و به اصطلاح شوت می زنند که این نرمش و بازی خیلی خوبی است. اما بگو ببینم، تا حالا گل کوچک بازی کرده ای؟ کجا؟ توی خیابان؟ بگذار ببینم! ورزش و بازی کردن خیلی خوب است اما نه به این قیمت که سلامت مار را به خطر بیندازد. بازی کردن توی خیابان و در جایی که ماشین ها رفت و آمد می کنند خیلی خطرناک است. ممکن است خدای نکرده، با ماشینی برخورد کنیم و آن وقت .. بهترین جا برای برای تمرین فوتبال، زمین هایی است که برای این کار آماده شده است. این زمین های فوتبا فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

           سلام بر شما دوستان خوب. من یک راکت هستم؛ راکت بدمینتون. داستان زندگی من خیلی جالب است. دوست داری آن را بدانی؟ داستان زندگی من از یک کارخانه شروع می شود. من در آنجا متولد شدم؛ کارخانه تولید وسایل ورزشی. من و هزاران هزار از دوستانم در این کارخانه تولید شدیم. ما را سوار کامیون و وانت های مختلف کردند و هر چندتایمان را به یک مغازه فروش وسیله های ورزشی بردند.         من چند روزی در آن مغازه ماندم تا روزی یک آقا با یک پسر بچه چاق و تپلی به مغازه آمدند و من را خریدند. خیلی نگران بودم چون نمی دانسنم چه اتفاقی قرار است برای من بیفتد. اما پسر بچه خیلی با من مهربان بود. تمام راه من را بغل کرده بود و نوازشم می کرد. به خانه شان رسیدیم. در خانه از حرف های بقیه فهمیدم که اقای دکتر به پسر کوچولو توصیه کرده که باید فعالیت و ورزش بکند تا کمی لاغر شود و بدن سالمی داشته باشد. از حرف های مامان و بابا معلوم شد که پسر کوچولو در تمام تابستان فقط تلویزیون می دید و با کامپیوتر بازی می کرد. از فردای آن روز زندگی فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

           صدای گریه و زاری و آه و ناله، دندونک را از خواب بیدار کرد. صدا از خانه بغلی (یعنی همان دندان کناری) بود. دندونک بلند شد، شال و کلاه کرد و به خانه همسایه یعنی آقای آسیای کوچک رفت. دید آقای آسیای کوچک نالان و گریان است و یک سوراخ گنده سیاه رنگ وسط آسیای کوچک پیدا شده. دندونک گفت: "دیدی آقای آسیای کوچک. بالاخره آنقدر خودت را تمیز نکردی، مسواک نزدی و شیرینی و شکلات و قند خوردی که میکروب ها سوراخت کردند."         آسیای کوچک گفت: "قول می دهم که دیگر شیرینی و قند نخورم و خوب هم مسواک بزنم. حالا به من یک راه نشان بده که از این درد خلاص شوم ..."         اما بچه ها، حالا دیگر راهی باقی نمانده بود جز این که صاحب دندان ها که حسابی هم درد می کشید، به دندانپزشکی برود و از دندانپزشک بخواهد تا دندان پوسیده اش را درمان کند.        دندونک که داناترین دندان ها بود بارها به دوست هایش و دندان های همسایه گفته بود: "بهترین راه برای فرین میزانیان...

ما را در سایت فرین میزانیان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 12:58

صفحه بندی